بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 1
کل بازدید : 29304
کل یادداشتها ها : 182
خطبه عقد بوسیله ابو طالب عموى پیغمبر که بزرگ خاندان قریش نیز بود قرائت شد و زندگى جدید محمّدصلى الله علیه و آله آغاز گردید.محمّدصلى الله علیه و آله در زندگى جدید خود، باز هم حالات اختصاصى و تفکّرهاى مداوم خویش را از دست نداد و باز هم گاه و بیگاه از شهر بیرون مى شد و بسوى کوه نور مى رفت و چه بسا روزها و شبهایى را که در آنجا مى گذراند.این کوه چه بود؟براى همه ، توده اى از سنگهاى خشن و وحشى که با غرورى کبرآمیز سر بر آسمان مى سایند، ولى براى او، پناهگاهى بود که از غوغا و هیاهوى شهر به سکوت پرصفایش پناه مى برد. وقتى که از شهر و بى عدالتیهایش خسته مى شد، زمانى که ناله محرومیّت بیچارگان تارهاى وجودش را فرسوده و ناتوان مى ساخت ، آنگاه که هیکل بدقواره بتها که به غلط نام خدا به خود گرفته و سقوط فکرى جامعه اش را باعث شده بودند، روحش را مضطرب و پریشان مى کرد و بالاخره هنگامى که مى خواست در محیطى مساعد به تفکّر و اندیشه پردازد، به آن کوه پناه مى برد.روزها و شبها را با تنهایى و خلوت در آنجا سر مى کرد. در همین تنهاییها و در کنار صخره هاى همین کوه بود که کم کم افکار محمّدصلى الله علیه و آله شکل مى گرفت . گاه مى شد که ساعتهاى زیادى بى حرکت و بى صدا در خود و در سکوت ابهام آمیز آن کوه غرق مى شد.
در این حالت بود که حتّى گذشت زمان را نیز فراموش مى کرد. گرسنگى و تشنگى را از یاد مى برد، از عالم مادّه و قوانین خاص آن بیرون مى شد، به جهانى دیگر قدم مى گذاشت ، به جهانى که همه چیزش براى ما مجهول و اسرار آمیز است .
در آن جهان بود که روحش با ابدیّت پیوند مى گرفت ، جسمش در کوه نور و غارحرایش بود ولى روحش سراسر هستى را زیر پا مى گذاشت ، با حقایق آفرینش روبرو مى شد و راز دَهر را عریان و برهنه در مقابل خود مى دید.
در آن عالم بود که محمّد با همه چیز آشنا مى شد، درس نبوّت را مى آموخت و راه نجات انسانیّت را تعلیم مى گرفت .
نبوّت و رسالت
چهل سال از عمرش گذشت . آن شب ، شب بیست و هفتم از ماه رجب بود. در آن شب ، جهان روپوش سیاه شب را بر روى خود کشیده در خواب بود، کوههاى خشن و مخروطى شکل ، همچون دیوهاى افسانه اى مکّه را محاصره کرده ، آن را تنگ در آغوش گرفته بودند.کوه ابوقبیس هرچه بیشر خود را بالا کشیده بود، مى خواست تا از آن بالا هرچه بهتر مکّه در خواب رفته را تماشا کند. مکّه ظلم آلود، مکّه بیدادگر را یا آنکه مى خواست هرچه بیشتر خود را به آسمان نزدیک کند و شکوه و شکایت مردمى را که در دامنش غنوده بودند در گوش آسمان فرو خواند. مى خواست تا راز ظلم و ستم همشهریان خود را با اختران با روشندلان سپهر با آنها که سینه شفافشان همچون عدالت سفید و روشن بود، در میان گذارد.مى خواست تا از زمین به آسمان پناه برد و بارهاى خود را سبک کند، بارهایى که بصورت دخترکانى زیبا و با دست خون آلود پدرانى ستمگر و نادان در دامنش به زیر خاک رفته و به خواب ابدى فرو رفته بودند. آرى !... .
ابو طالب داراى عائله اى سنگین بود و کم کم احساس مى کرد که هزینه زندگى بر بنیه مالى او سنگینى مى کند.
در آن موقع هنوز محمّد تحت کفالت ابوطالب بسر مى برد، براى اینکه گشایشى در زندگى بوجود آید، ابوطالب تصمیم گرفت که براى محمّد کارى سودآور جستجو کند. در این بین خبر شد که خدیجه دختر خویلد براى انجام کارهاى تجارى خود در جستجوى شخصى امین و پاک است . نزد او رفت و برادر زاده خود، محمّد را به خدیجه معرفى کرد و او هم بلادرنگ سرپرستى کاروان تجارتى خود را که بسوى شام مى رفت به عهده محمّد سپرد.
محمّدصلى الله علیه و آله به همراه میسره ، غلام خدیجه بسوى شام حرکت کرد و در این مسافرت سود فراوانى برد و تمام آن سودها را با کمال امانت پس از مراجعت از سفر، تقدیم خدیجه کرد.خدیجه از سود فراوانى که نصیبش شده بود سخت خوشحال شد و به محمّد علاقه فراوانى پیدا کرد. ولى کم کم این علاقه رنگ و روى دیگرى به خود گرفت و خدیجه از قلبش نغمه هاى تازه اى مى شنید، نغمه هایى که مى توان نام سرود عشق را به آنها داد.
آرامش زندگى خدیجه بهم خورد، او که تاکنون خواستگاران بسیارى از بزرگان و ثروتمندان قریش را رد کرده بود، اینک خود را در دام محبّت برادرزاده ابوطالب مى بیند. در دام محبّت همان جوان بیست ساله اى که قدرت جسم و قوت روح را با هم جمع کرده است . همان جوانى که روحش سرشار از فضیلت ، پاکى و درستى است و در خصایل انسانى ، سرآمد جوانان قریش است سرانجام خدیجه تصمیم گرفت که مطلب را با محمّد در میان گذارد و علاقه خود را به ازدواج با او برایش فاش سازد. خدیجه این کار را بوسیله دوستش نفیسه انجام داد و محمّدصلى الله علیه و آله نیزازدواج با او را پذیرفت .
محمّد: آسمان ... ستاره ها ....بحیرا: چه فکر مى کنى ؟محمّد، سکوت مى کند و بحیرا به پیشانى او نگاه مى کند مثل اینکه کتابى را مى خواند.بحیرا: چه وقت و با چه فکرى مى خوابى ؟محمّد: هنگامى که با نگاه ممتد به ستارگان ، آنها را در دامان خود یا خودم را بالا پیش آنها مى یابم .بحیرا: آیا خواب هم مى بینى ؟محمّد: آرى ! و همان را بعدها در بیدارى هم مى بینم .بحیرا: مثلاً چه خوابى ؟محمّد: سکوت .بحیرا: سکوت .بحیرا: ممکن است پشتت را به من کنى تا شانه هایت را ببینم .محمّد: خودت بیا و ببین .بحیرا وقتى که به علامتى که مانند سیب در گرده محمّدصلى الله علیه و آله بود، نگاه کرد زیر لب گفت : همان است .ابو طالب : چیست ؟بحیرا: علامتى است که کتابهاى ما سراغ آن را داده اند.ابو طالب : چه علامتى ؟بحیرا: تو بگو این جوان کیست ؟ابو طالب : فرزند من است .بحیرا: نه پدر این جوان نباید زنده باشد.ابو طالب : تو از کجا دانستى ؟ آرى ! برادرزاده من است .بحیرا: آتیه این جوان بسیار مهم است ، اگر آنچه را من در او دیدم دیگران ببینند و بفهمند، او را نابود خواهند ساخت . او را از دست قوم یهود حفظ کن .ابو طالب : او مگر چه خواهد کرد؟ یهود با او چه کارى خواهند داشت ؟بحیرا: در چشمهاى او نفوذ یک پیامبر و در پشت او نشانه و علامتش است .ابو طالب : از کجا چنین پیش بینى را مى کنى ؟بحیرا: از ابرى که بر سرش سایه افکنده بود، از کتبى که خوانده ام ، از جرقّه هاى روحى که از کلماتش بیرون جهید، از همه چیزش .محمّدصلى الله علیه و آله از این مسافرت برگشت . و دوباره زندگى را در میان مردم مکّه از سر گرفت . رفتارش ممتاز و شخصیّتش مورد احترام همه بود. کم کم مردم که صفات برجسته و پاکى و درستى او را دیدند، به او لقب امین دادند و او در بین مردم به محمّد امین معروف شد.
دیدار قبر شوهر، ضربه شدید خود را بر قلب آمنه وارد کرد و روح پرپر شده او را هرچه بیشتر دچار هیجان ساخت و همین هیجان و اضطراب بود که سرانجام او را مریض و بسترى کرد. خویشاوندان مصلحت چنین دیدند که هر چه زودتر او را به مکّه برگردانند، ولى قدرت مرگ بر آنها پیروز شد و جان آمنه را هم در بین راه مدینه و مکّه گرفت .محمّد در شش سالگى مادر را هم از دست داد. گویا مقدّر چنین بود که بدون داشتن هرگونه نقطه اتّکایى قدم به میدان زندگى گذارد.محمّد به همراه ام ایمن که همسفر مادرش بود به مکّه برگشت ، ولى رنج یتیمى اندام کوچک او را به سختى درهم مى فشرد. عبدالمطلب کوشش مى کرد تا با محبّتهاى فراوان خود، اندکى از این رنج توانفرسا بکاهد، هم براى او پدرى مى کرد و هم مادرى . ولى پیدا است که هیچ چیز و هیچ کس نمى تواند جاى خالى پدر و مادر را براى کودک پر کند. محمّد سنین هفت سالگى و هشت سالگى خود را با جدّش عبدالمطلب گذارند.عبدالمطلب دیگر پیرمردى هشتاد ساله شده بود. پیرمردى که باید هر لحظه در انتظار مرگ باشد. و سر انجام این انتظار هم به پایان رسید و عبدالمطلب هم از دیده محمّد پنهان شد. و از آن پس محمّد صلى الله علیه و آله تحت کفالت ابوطالب قرار گرفت
سفر شام:در سن نُه سالگى و یا در یازده سالگى به اتفاق ابوطالب سفرى به شام رفت و در همین سفر بوده است که به بحیرا برخورد کرد و بحیرا نشانه هاى نبوّت و پیغمبرى را در او تشخیص داده است .آقاى رهنما، گفتگوى محمّد صلى الله علیه و آله را با بحیرا چنین ضبط کرده است :بحیرا: پرسشى از تو دارم و تو را به لات و عزى قسم مى دهم که جواب بدهى .محمّد: مبغوضترین چیزها به نظر من این دو است .بحیرا: تو را به اللّه قسم که راست بگویى .محمّد: من همیشه راست مى گویم . سئوالت را بکن !بحیرا: چه چیز را بیشتر دوست دارى ؟محمّد: تنهایى .بحیرا: در میان چشم اندازها کدام را بیشتر دوست دارى
رسم این بود که بزرگان ، فرزندان خود را به دایه بسپرند. دایه هایى که فرزند صحرا باشند و هم آغوش با طبیعت ، کودک خود را به دایه اى صحرانشین مى سپردند تا او را با خود از شهر بیرون برد و در دامن طبیعت و در کنار کوهها و در دامنه تپّه هاى وحشى پرورشش دهد، باشد که صفا و طراوت دست نخورده طبیعت در روح کودک نیز اثر بگذارد و فرزندشان قوى و نیرومند پرورش یابد و آمنه نیز به جستجوى دایه اى بود تا نوزاد خود را به او بسپرد. در آن هنگام قبیله صحرانشین بنوسعد در مکّه بود و بزرگان مکّه ، آنها که تازه فرزندى نصیبشان شده بود، از بین زنهاى این قبیله دایه اى براى فرزند خود انتخاب مى کردند. و ابوطالب برادر شوهر آمنه نیز حلیمه را براى برادرزاده خود محمّد انتخاب کرد. محمّد را به حلیمه سپردند. و او محمّد را با خود به صحرا برد گویا پنج سال اول عمر محمّد در صحرا و در میان قبیله بنوسعد گذشته است .محمّد، در صحرا بزرگ شد در آنجا که افقهایش دور دست و کوهها و تپّه هایش باعظمت و پرشکوه است ، عظمت و شکوهى که خواه و ناخواه در روح و دل صحرانشین اثر مى گذارد و صفا و طراوت خود را به او مى بخشد. محمّد از صحرا به شهر بازگشت ، کودک بود ولى نه بسان کودکان دیگر. پیدا بود که در پشت چهره کودکانه خود روحى بزرگ و عظیم نهفته دارد، به این جهت مانند کودکان دیگر به بازى نمى پرداخت . اغلب متفکّر و سر بزیر بود، سخنان پخته و دلنشین مى گفت ، هنوز چند صباحى بیش نبود که قدم در خانوداه خود گذارده بود ولى در طول همین مدّت کم ، علاقه شدید و توأ م با احترام ، همه را بسوى خود جلب کرده بود.جدّش عبدالمطلب و عمویش ابوطالب علاقه اى فراوان به او اظهار مى کردند و مادرش آمنه بیش از حدّ او را دوست مى داشت پیش از آن مقدار که یک مادر به فرزند عشق و علاقه نشان مى دهد. روزى آمنه تصمیم گرفت براى دیدار خویشان خود به مدینه رود و از عبدالمطلب اجازه خواست تا در این سفر، فرزند خود محمّد را نیز همراه ببرد و عبدالمطلب اجازه داد.آمنه راه سفر را در پیش گرفت ، به مدینه رفت ، به همان شهرى که خاکهاى تیره اش بدن شوهر نازنینش را در آغوش گرفته بودند.آمنه ظاهراً براى دیدار خویشان ولى باطناً به عشق دیدار مزار شوهر به مدینه آمده بود. در همان نخستین روزهایى که به مدینه وارد شد سراغ قبر شوهر را از خویشان خود گرفت . آنگاه در اولین فرصت و به همراه کودک شش ساله خود به مزار شوهر رفت . اشکها ریخت ، ناله ها زد، فریادها کرد و اینها همه را، محمّد مى دید.او بهت زده ایستاده بود و مادر را تماشا مى کرد. دانه هاى اشک او را مى دید که از روى بستر گونه هایش گذر کرده و به روى خاک مى ریزد. او هیچگاه مادر را این همه پریشان و مضطرب ندیده بود.بالاخره طاقت نیاورد، گفت : مادر! اینجا کجا است ؟ براى که و براى چه گریه مى کنى ؟آمنه سر برداشت ، محمّد را بغل کرد و او را در سینه خود فشرد، به چشمان کودکانه او خیره شد، گویا مى خواست که انعکاسى از چهره عبداللّه در عمق سیاهى چشم فرزند بنگرد.سرانجام به سخن آمد و با کلماتى اشک آلود و به رنگ تأ ثّر و حسرت گفت : فرزندم ! آخر اینجا قبر پدر تو است ، پدر تو، عبداللّه ! ....و دیگر گریه مجالش نداد که سخن خود را به پایان رساند. محمّد دستهاى کوچک خود را از دور گردن مادر باز کرد و کم کم آنها را به صورت مادر نزدیک ساخت ، با سرانگشتان نازکش به جستجوى اشکها پرداخت ، آنها را پاک کرد و به مادر دلدارى داد. و سرانجام او را از روى قبر بلند کرد و بسوى خانه برگرداند.
آن شب و به هنگام تولّد محمّد صلى الله علیه و آله ، حوادثى در جهان رخ داد؛ حوادثى بالاتر از توجیه هاى علمى و فراتر از عقلهاى مادّى . مگر مى توان هر حادثه اى را با اصول شناخته شده ، توجیه کرد؟ و مگر عقل بشر و علم و دانش او این رشد را به دست آورده است که اسرار و رموز و نهانیهاى باطنى خلقت و آن روى طبیعت را بنگرد و آنها را درک کند؟
ما ظاهر جهان را مى بینیم و یک گوشه طبیعت را مشاهده مى کنیم ، از کجا که این طبیعت هزار گوشه دیگر نداشته باشد؟ شهود طبیعت در زیر عینک علم ، قابل رؤ یت و درک است ؛ ولى آیا به غیب طبیعت هم دسترسى پیدا کرده ایم ؟ ما چه مى دانیم ؟شاید در پشت این پرده ضخیم مادّه ، جهانى مرموز و عواملى مرموزتر از آن در کار باشد. درست است که مغز علمى ما قادر به حلّ حوادث استثنایى نیست ؛ ولى آیا همه چیز را مى توان با مغز علمى حل کرد؟ بگذریم !
حوادث آن شب ، بالاتر از درکهاى علمى و فراتر از مرز دیدهاى ناتوان بشرى است .مى نویسند: در آن شب بتها همه به رو در افتادند؛ دریاچه ساوه خشک شد و آب آن فرو نشست . طاق کسرى شکست و کنگره هایى از آن فرو افتادند.
و یا به قول آقاى رهنما:این همان شب بود که افسانه نویسان ایرانى خبر دادند. چابک سوارى به مدائن رسید و به انوشیروان خبر داد که آتشکده آذرگشسب که هزار سال روشن بود خاموش شد، سرد شد، مُرد.
و همان شب بود که یک یهودى یثرب بر فراز قلعه اى فریاد کرد: این ستاره احمد است ! ستاره پیامبر جدید است ! و یهودیان یثرب که پاى قلعه ایستاده بودند به سراغ غیبگو و دانشمند خود دویدند.
و همان شب بود که یک عرب بیابانى با ریشهاى سفید و قامتى بلند، مهار شترش در دست ، وارد مکّه شد و این اشعار را مى خواند:دیشب مکّه در خواب بود و ندید که در آسمانش چه نورافشانى و چه ستاره بارانى بود مثل آن بود که ستارگان از جاى خود کنده شده اند.ماه که آن همه بالا بود، چگونه پایین آمد؟ستاره ها که آن همه دور بودند ، چگونه تا به داخل خانه هاى مکّه فرود آمدند؟اسرارى که در بیابان هست چرا در شهرها نیست و شهرنشینان چرا از آن بى خبرند؟مکّه ایها از آهنگ آن عرب طرب یافته ، اطرافش جمع شده و با او مى آمدند. عرب بیابانى دوباره آواز خود را از سر گرفت :دیشب چه خبر بود؟ مکّه در خواب بود و ندید که در آسمانش چه نورافشانى و چه ستاره بارانى بود. چه بسا رازهایى که در طبیعت هست و گاه و بیگاه خودى نشانه مى دهد، آن هم نه به هر کس .مکّه دیشب گلباران شده بود ولى گلهایش همه ستاره بود.
پدرش عبداللّه و مادرش آمنه نام داشت . چند صباحى بیش از زندگى زناشویى آمنه نگذشته بود که شوهرش عبداللّه به مسافرت رفت . دختر عرب ، همه چیز خود را در شوهرش خلاصه مى کند و آرزوهایش را یکجا در او متمرکز مى بیند، دورنماى افق زندگى را بر صفحه وجود شوهر ترسیم مى کند.
شوهر براى او عشق است ، امید است ، نقطه اتکاء است و بالاخره همه چیز است . به این جهت از آن هنگام که عبداللّه به مسافرت رفت ، آمنه در انتظارش دقیقه شمار بود و جاى شوهر را سخت نزد خود خالى مى یافت . از مکّه بیرون مى شد، چشم به افق مى دوخت ، به همانجا که در آن سپیده دم ملال انگیز، عبداللّه را در خود فرو بوده بود، انتظار داشت که این افق سیاه هرچه زودتر دوباره از وجود عبداللّه روشن شود.ولى ناگهان قلبش فرو مى ریخت و اندوهى تاریک ، تمام وجودش را از خود پُرمى کرد؛ زیرا قلبش گواهى مى داد که دیگر عبداللّه را نخواهد دید.
در روح آدمى اسرار و رموزى نهفته است که ما هنوز حتّى با الفباى آن هم آشنا نشده ایم . دل و روح انسان گاهى به سخن مى آید و با آدمى به گفتگو مى پردازد؛ حوادث آینده را بازگو مى کند، از مرگها، از شادیها و از خیلى چیزها پرده برمى دارد.این قدرت از چیست ؟ از کجا است ؟ نمى دانیم . گاهى دل به مطلبى گواهى مى دهد که شرایط موجود، راهى براى اثبات آن ندارد؛ ولى گذشت زمان کم کم این گواهى را تاءیید مى کند و به پیش بینى دل ، جامه عمل مى پوشاند.
آمنه از زبان قلب خود خبر ناگوارى را مى شنید، دلش گواهى مى داد که دیگر روى عبداللّه را نخواهد دید. روزها و شبها از پى یکدیگر فرار مى کردند، تا این که سرانجام قافله اى که عبداللّه را با خود از مکّه برده بود بسوى مکّه بازگشت ، ولى عبداللّه در میان آن نبود.آرى ! عبداللّه در مدینه از دنیا رفته بود، روز روشن آمنه به شبى سیاه مبدّل شد، همه چیز براى او تمام شده بود، تنها یک امید برایش باقى مانده بود و آن هم همان موجودى بود که گاه و بیگاه در درونش به حرکت در مى آمد، فرزند عبداللّه
تولّد
از این پس تمام امّید آمنه به فرزندى بود که در درون خود داشت ، مى خواست هرچه زودتر او را ببیند و چهره مردانه عبداللّه را در سیماى کودکانه فرزندش جستجوکند.
نُه ماه از مدّت حملش گذشت ، تا این که سرانجام لحظه حساس فرا رسید. آمنه دردى غیرعادى در خود احساس کرد. او در انتظار فرزند بود و جهان در انتظار مصلحى بزرگ . او مى خواست تا چهره عبداللّه را در قیافه کودک نوزادش ببیند و جهان مى خواست تا سیماى عدالت و آزادى را در چهره این کودک مشاهده کند. آمنه و جهان هر دو به اضطراب آمدند.سپیده دم ، آسمان و زمین را در نور مهتابى رنگ خود غرق کرده بود و این سپیده دم روز جمعه هفدهم ربیع الاول 570 میلادى بود.اضطراب آمنه هر لحظه بیشتر مى شد. کم کم شدّت اضطراب و هیجان او را از خود بى خود ساخت و به دنبال آن رخوتى مطبوع ، سراسر وجودش را در بر گرفت . نوزاد قدم به جهان گذارد.
زمین و زمان از حرکت باز ایستاد. طاق کسرى درهم شکست ، آتشکده فارس خاموش شد و دریاچه ساوه خشک شد. و این نشانى از محکومیّت ظلم و شرک بود.آزادى لبخند زد، فرشته عدالت به طرب در آمد، ملائکه خدا تسبیح گویان زمین را در آغوش گرفتند، زیرا محمّد رسول اللّه صلى الله علیه و آله قدم به عرصه حیات نهاده بود.
حضرت محمّد صلّى اللّه علیه وآله
مکّه سر بر دامن کوهها نهاده و در خواب عمیقش غرق شده بود.آنجا هرچه بود سیاهى بود و تاریکى و حتّى روزهایش نیز از این تاریکى بهره اى فراوان داشت .درخشش خورشید سپهر را، این قدرت نبود که بر سیاهیهاى ستم پیروز شود و تاریکیهاى آن را که بر فضاى اجتماع و نیز بر جوّ قلبها و دلها سیطره اى عظیم داشت ، بزداید.
خورشیدى دگر با درخششى عظیمتر لازم بود که در انبوه متراکم سیاهیها نفوذ کند و پرده هاى قیراندود ستم و نادانى و شرک را از هم بدرد. و این خورشید در آستانه تولّد بود.مکّه در خواب بود و نمى دانست که چه حادثه عظیمى در شرف تکوین است ! کعبه در عمق درّه ، بتها را در درون خود جاى داده بود و آنها نیز در خواب بودند و خواب جامعه نیز از این خواب منشاء مى گرفت و اینجا قبله گاه مردم بود.قبله گاهى که نه حسّ داشت ، نه حرکت و نه جنب و جوش . سنگهایى بودند که به غلط و با دست استثمارگر بزرگان قوم بر مسند خدایى نشسته و مردم را در برابر خود به زانو درآورده بودند. وقتى که قبله گاه ، خود، از حس و حرکت ، شعور و بینش بى بهره باشد، زیارت کنندگان آن قبله هم از حس ، حرکت و بینش بى بهره خواهند ماند و آنگاه در این شرایط است که جبّاران جامعه ، خیلى خوب مى توانند به استفاده برخیزند و هرچه بیشتر دامنه بهره برداریهاى ظالمانه خود را گسترش دهند.براى شناخت یک جامعه ، باید دید که عقربک توجّهش به کدام سو است و قبله گاهش چیست و کجا است ؟ و همین قبله گاه است که پرتو خود را به جامعه و افراد جامعه مى تاباند و آن را به رنگ و روى خود درمى آورد و آنگاه که بت در کعبه ملّتى قرار گیرد باید انتظار هرگونه حرکت و جنبش و بینشى را از آن ملّت برداشت ، زیرا که قبله گاه ، خود، بى حرکت و فاقد بینش است . و این قانونى است کلّى براى شناخت تمام جامعه ها و در تمام اعصار و قرون .اگر قبله گاه جامعه به تاریکى گراید، این تاریکى به تمام زوایاى جامعه و حتّى به قلب و دل مردم آن جامعه نیز نفوذ مى کند و دیگر حتّى خورشید سپهر هم نمى تواند این تاریکى را بزداید و روح و جان مردم را روشن کند.در اینجا خورشیدى دیگر لازم است ، خورشیدى که باید آن را در سینه سپهر معنویّت جستجو کرد.مکّه در خواب بود و کوههاى حصار مانندش که سر بر آسمان کشیده بودند، ام القرى مادر شهرها را سخت در آغوش خود کشیده ، آن را بصورت جامعه اى دربسته در دل خود جاى داده بودند، قدرتى بس نیرومند و یا بعبارتى رساتر، قدرتى آسمانى لازم بود که مکّه را از خواب بیدار کند و آنگاه به درهم شکستن حصارهاى سنگینش بپردازد و از آنجا بسوى جهان ، تابیدن گیرد.بتهاى سنگیش ، قلبها را در حصار خود گرفته بودند و کوههاى وحشى مکّه را تنها قدرتى پیامبرانه لازم بود که این هر دو حصار را بشکند و به نجات مکّه و جهان برخیزد. و این قدرت در آستانه تولّد بود، در سال 570 میلادى .در حدود سال 570 میلادى ، کودکى در مکّه قدم به عرصه حیات نهاد که بعدها نامش سراسر جهان را فرا گرفت ؛ تاریخها را عوض کرد، در جامعه ها اثر گذارد و هنوز پس از چهارده قرن ، دنیا به نامش احترام مى گذارد و بسیارى از جامعه هاى انسانى ، مکتب آسمانى او را مذهب خود مى دانند و در شئون مختلف زندگى ، از راه و روش او پیروى مى کنند.و او، محمّد بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم بود.
مقدمه
و این پرشکوه ترین و واقعیترین نامى بود که مى شد براى این کتاب انتخاب کرد؛ چه آنکه پیشروان اسلام ، جملگى در راه اقامه عدل ، جان باختند و قربانى عدالت شدند.و مى دانیم که در محیط تفکّر اسلامى ، عالیترین ارزش و والاترین قداست براى عدل است ، عدلى که مردم را به زیر چتر خود گیرد و آنان را از بینوایى و محرومیّت که مولود ظلم اجتماعى است ، برهاند.آرى ! این شایسته است که پیامبر و دیگر پیشروان اسلام فدایى عدل باشند و قربانى آن شوند، چه آنکه تمام هدف اسلام و اصولاً مذاهب آسمانى در کلمه عدل خلاصه مى شود:
لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَاَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ
قربانى شدن در راه عدل ، قربانى شدن در راه هدف است عظمت عدل ، از عظمت اثرش منشاء مى گیرد؛ چه آنکه عدل ، عامل حیات جامعه و ظلم ، عامل مرگ جامعه است .آرى ! همانطور که یک فرد مى میرد، جامعه نیز ممکن است بمیرد.
و قرآن مى فرماید:وَلِکُلِّ اُمَّةٍ اَجَلٌ براى هر ملّت ، مرگى است .و سؤال بزرگ این است که عامل مرگ یک جامعه ، یک ملّت و یک حکومت در چیست ؟
جواب را از زبان مولاى متقیان على بن ابى طالب علیه السلام که خود تجسّمى از عدل بود، مى شنویم :الملک یبقى مع الکفر ولا یبقى مع الظلم ملک با کُفر مى ماند ولى با ظلم و ستم نمى ماند.مرگ عدل ، مرگ ملک و ملّت و حکومت است و اقامه عدل در حقیقت ، اقامه حیات ملک و ملّت است .و شایسته است که مردانى بزرگ و پرارزش چون پیشروان اسلام ، جان در این راه ببازند و قربانى عدالت و یا بعبارت دیگر قربانى مردم شوند.
و به این جهت نام این کتاب را قربانیان عدالت گذاردم .و این کتاب در حقیقت مجموعه اى است از مقالات گذشته من که در طول مدّت پانزده سال در یکى از روزنامه هاى عصر تهران منتشر مى شد، آنها را جمع آورى کردم و به هم مرتبط ساختم و در نتیجه این کتاب بوجود آمد.و از خداوند بزرگ خواهانم که این کتاب را که درباره بهترین و پاکترین قهرمانان عدالت بحث کرده است ، ذخیره اى براى آخرتم قرار دهد و مرا مشمول رحمت و غفران خود بفرماید.
علاوه بر آن ، در بسیارى از موارد انسان پس از دستیابى به آرزوى خود، از رسیدن به آن احساس ندامت و پشیمانى مى کند. در جامعه امروز، بسیارى در آرزوى رسیدن به آزادى کامل و رهایى از قید و بندهاى اخلاقى ، با تلاش و تکاپوى بسیار، خود را به غرب ، سرزمین آزادیهاى ضد انسانى ، مى رسانند، اما پس از چندى نه تنها خوشى را در کنار خود نمى یابند، بلکه خود را در نهایت شقاوت ، بدبختى و افسردگى مى بینند، حال آن که انسان پس از رسیدن به سعادت و خوشبختى ، احساس ندامت نخواهد کرد.همچنین آرزوى آدمى ، تابع میزان فهم و علم اوست . انسان همواره در آرزوى چیزهایى است که آنها را سودآور مى بیند و بسیارى از راههاى خوشبختى را آرزو نمى کند، چرا که آنها را نمى شناسد یا آنها را به ضرر خود مى پندارد و این دو مساءله ناشى از جهل انسان و فقر معنوى اوست .
ج ) رابطه خوشبختى و رضایت : دسته سوم خوشبختى هر فرد را، رضایت و خشنودى او از وضع موجودش مى دانند. بر این اساس ، رضایت ؛ یعنى خشنودى از حال و مرتبه اى که در آن هستیم ؛ مرحله اى که پس از تحقق یافتن آرزو قرار دارد.در حالت رضایت ، پشیمانى راه ندارد، چرا که فرض ما بر این استوار است که شخص از وضع موجود راضى است ، بنابر این اشکال اول آرزو، بر آن وارد نیست .همچنین احساس رضایت ، حالتى است که تمام وجود انسان را سرشار و بهره مند مى سازد و یک جانبه و مربوط به عضو خاصى نیست . بدین جهت اشکال مطرح شده در لذت نیز شامل آن نخواهد شد. با این وجود، هنوز نمى توان کسانى را که از وضع موجودشان راضى هستند، سعادتمند دانست ؛ چرا که رضایت نیز مانند آرزوهاى انسان ، تابع علم و جهل بوده و با سطح فکر انسان در ارتباط است . انسانهاى بسیارى از وضع موجود خود در کمال رضایت اند، ولى این رضایت و خیال خوشبختى آنان به علت جهل و ناتوانى از وصول به مراتب بالاتر است .دو فرد را در نظر بگیرید؛ یکى در آرزوى رسیدن به وسایل عیش و نوش است و دیگرى در آرزوى طى نمودن مراتب علمى و فکرى ، هنگامى که هر دو به مطلوب خود برسند و در کمال رضایت بسر برند، کدامیک را مى توان خوشبخت نامید؟!
بنابر این آنچه در سعادت انسان نقش اساسى دارد، موضوع رضایت است نه حالت رضایت ؛ یعنى ، آنچه انسان بدان راضى مى شود اهمیت دارد، نه حالت رضایت
و) رابطه خوشبختى و نبود رنج : در تمام موارد قبل ، خوشبختى و سعادت را یک امر وجودى دانسته و درباره آن بحث نمودیم ، اما اگر سعادت را امرى عدمى معنا کنیم ؛ یعنى ، سعادت را معادل با نبودن رنج و درد بیان کنیم - چنانچه این فکر در بین بیشتر مردم رایج است - آیا به تعریف درستى از سعادت دست یافته ایم ؟واقعیت این است که این دیدگاه ، ناشى از جهل و عدم آشنایى انسان با حکم الهى است . چرا که آدمى هر روز در کنار خود بسیارى از رنج ها و مصیبتها را مى بیند که مقدمه اى براى رسیدن او به خوشیهاى بیشتر و بالاتر مى شود. چه دردها و بیماریهایى که خود درمان و سدى در برابر دردهاى بى درمان در انسان خواهد بود؛ چرا که سبب اختراع ابزار و امکاناتى شده است که به وسیله آن ابزار، از دردها و امراض ناگوارتر جلوگیرى به عمل مى آید.بنابر این ، نبودن این درد و رنجها، نه تنها باعث سعادت انسانها نیست ، بلکه در بسیارى از موارد، وجود رنج و درد مقدمه وصول به سعادت است.بنابر این مصیبتها، مادر خوشییها و سعادتها هستند. در واقع درصدى از سعادتها، مرهون وجود بلاها و دشواریهاست ، همانطور که گاهى در دل خوشبختى ها، شقاوتها و بدبختیها تکوین مى یابد؛ با این تفاوت ، سعادتى که مربوط به مرتبه روح و روان است ، متولد از یک شقاوت و بدبختى درونى نیست ، و هر سعادت و خوشى خارج - خارج از روح - نیز مى تواند باعث تولد یک شقاوت و یا رنج و بدبختى بیرونى و خارج باشد. به عنوان مثال ، زیبایى یا ثروت و... یکى از عوامل سعادت و خوشبختى خارج از روح و روان است ، اما همین عامل سعادت ، مى تواند باعث بدبختى صاحبش شود، چرا که مقدمه ورود او در بسیارى از گناهان و رنجها خواهد بود.بنابر این سعادت یک مفهوم عدمى ؛ یعنى ، نبود درد و رنج نیست ، بلکه مفهومى وجودى است و با لذت ، آرزو و رضایت ارتباط دارد.